تبليغاتX
گازرخان
 
وبلاگ شخصی حاجتعلی قلی پور
 

گفته می شود ، وفات حكیم عمر خیام بین سالهای 508 تا 530 هجری بوده است ، یکی از شاگردانش در مورد مرگ او چنین نقل می كند :

" در سنه سته و خمس مئه " ( 508 هجری ) به شهر بلخ در كوی برده فروشان در سرای امیر ابوسعید جره ، خواجه امام عمر خیامی و خواجه امام مظفر اسفزاری نزول كرده و بدان خدمت پیوسته بودم . در میان مجلس عشرت از حجة الحق عمر شنیدم كه او گفت : " گور من در موضعی باشد كه هر بهاری ، شمال برمن گل افشان می كند  " مرا این سخن مستحیل نمود و دانستم كه چون اویی  گزاف نگوید. چون سنه ثلاثین ( 530 هجری)  به نیشابور رسیدم ، چهار سال بود كه آن بزرگ روی در نقاب خاك كشیده بود و عالم سفلی از او یتیم مانده ، و او را بر من حق استادی بود. آدینه ای به زیارت او رفتم و یكی را با خود ببردم كه خاك او بمن نماید. مرا بگورستان حیره (جره) بیرون آورد ، و بر دست چپ گشتم ، در پایین دیوارِ باغی خاك او دیدم  نهاده ، و درختان امرود و زرد آلو سر از باغ بیرون كرده و چندان برگ شكوفه برخاك او ریخته بود كه خاك او در زیر گل پنهان شده بود ، و مرا یاد آمد آن حكایت كه به شهر بلخ از او شنیده بودم گریه بر من افتاد كه در بسیط عالم و اقطار  ربع مسكون ، اورا هیچ جای نظیری نمی دیدم . ایزد تبارك و تعالی جای اودر جنان كناد . بمـَنـِّه و كرمه ...."(1)

از من رمقی به سعی ساقی مانده است 

وزصحبت خلق بی وفائی مانده است 

از باده دوشین قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی مانده است

.......

1-نظامی عروضی چهار مقاله


  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 20:50  توسط حاجتعلی قلی پور  | 

ای بی نشانه ای که خدا را نشانه ای
هر سو نشان توست ولی بی نشانه ای


ای روح پر فتوح کمال و بلوغ و رشد
چون خون عشق در رگ هستی روانه ای...

با باد روی خوب تو می خندد آفتاب
بر خاک خسته رویش گل را بهانه ای


ای نا تمام قصه شیرین زندگی
تفسیر سرخ زندگی جاودانه ای


تصویر شاعرانه در خود گریستن
راز بلند سوختن عارفانه ای


هیهات خاک پای تو و بوسه های ما؟
تو آفتاب عشق بلند آستانه ای


در باور زمانه نگنجد خیال تو
آری حقیقتی ، به حقیقت فسانه ای

زهرای پاک ، ای غم زیبای دلنشین
تو خواندنی ترین غزل عاشقانه ای

فاطمه راکعی

  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 19:53  توسط حاجتعلی قلی پور  | 

بسمه تعالی

به مناسبت جشنواره خیرین مدرسه ساز که از سوی مبادی ذیربط در دهه جاری در شرف برگزاری است از باب تیمن وتبرک مختصرا اشاره ای به فرمایش نورانی حضرت پیامبر (ص) خواهم نمود.

 رسول اکرم  (ص)حدیثی در مورد سخاوت بیان فرموده اند  که بسیار زیبا و....


ادامه مطلب
  نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:4  توسط حاجتعلی قلی پور  | 

خدايا : گر خطا گفتيم اصلاحش تو كُن                          مصلحي تو اي تو سلطان سخُن

۱-    مي گويند استاد مطهري سالي يك هفنه به شيراز مي رفته است ؛صاحب خانه زير چشمي  مشاهده مي كرده كه ايشان قبل از نمازصبح بيدار ميشود وپس از وضو يك  ساعت چهار زانو مي نشيند وسپس دو ركعت نماز نافله وبعد نماز صبح را  بجا مي آورده ودر رختخواب خود  مي خوابيده است.صاحب خانه درروز آخردرحضور وي درشيراز، سر سفره صبحانه مي گويد: استاد؛ من هر روز مي بينم شما يك ساعت قبل ازنماز بيدارمي شويد وپس از وضو بدون هيچ كاري مي نشينيد ووبعد از دو ركعت نماز؛نماز صبح را مي خوانيد ومي خوابيد چراآن  يك ساعت را نماز نمي خوانيد يا مطالعه نمي كنيد؟ ايشان در پاسخ مي گويند :"كه من در اين يك ساعت فكر مي كنم وطرح تمامي كتب وآثار خود را باهمين فكر وتامل ريخته وتاليف نموده ام."

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:51  توسط حاجتعلی قلی پور  | 

خانم معلم در پایه پنجم ابتدایی تدریس می کرد خیلی به کارش علاقمند واز هیچ کوششی هم دریغ نمی کرد پسربچه های شیطون که کم کم آثار بلوغ هم در برخی آنها نمایان بود گاهی سر به سر خانم معلم می گذاشتند یک روز صبح که معلم وارد کلاس شده بود خیلی کسل و خواب آلود بود بجه ها قیافه معلم را به همدیگر نشان می دادند و هر کسی زیر لب چیزی می گفت یکی از بچه ها گفت معلم دیشب به دوستش نامه عاشقانه نوشته بود و بقیه هم می خندیدند ٬ معلم نیز این گفته ها را می شنید سپس لب به سخن گشود آری بچه ها من دیشب نامه عاشقانه می نوشتم آنهم نه یکی و نه دو تا بلکه ۲۸ نامه و بعد از آن برگ های امتحانی دانش آموزان که روز قبل از آنها امتحان گرفته بود را به آنها داد آنها دقیقا ۲۸ نفر بودند و روی برگهای خود مطالبی را دیدند که فقط بوی عشق می داد ٬ جسن پسرم آفرین خیلی خوب نوشتی تو حتماْ در آینده فرد مفیدی برای جامعه خواهی شد ٬ علی جان نمره تو این نبود نکند مشکلی داری برایت خیلی نگران شدم ٬ محسن از تو انتظار نداشتم در این درس وضعت این چنین باشد باید تلاش بیشتری کنی ٬ احمد واقعاْ من به تو افتخار می کنم و مانند همیشه سر فرازم کردی آفرین پسر خوبم ٬ محمود جان خیلی خوب نوشتی معلوم است حرفهای قبلی تاثیر گذار بوده و تو هم تصمیم گرفتی از بهترین های کلاس باشی ٬ آرش بارک الله پسرم هر چند نمره ات خیلی خوب نیست ولی از قیل خیلی بهتر است اگر کمی بیشتر تلاش کنی قطعاْ موفق تر می شوی و همنطور جملات عاشقانه در روی همه برگها آنها را بشدت متاثر کرده و آنها با دیدن این جملات از حرفهای خود بسیار ناراحت شده و سر به زیر انداخته ونتوانستند به روی معلم خود نگاه کنند ٬ آری معلم یعنی عاشق ٬ عاشقی که تمام وجود خود را برای معشوقان خود که همانا آینده سازان مملکت هستند هزینه می کند تا سرمایه گذاری بزرگی را برای مملکت خود داشته باشد ٬اما ما در برابر این همه عشق و ایثار چه پاداشی به معلمان می دهیم آیا قدر ومنزلت واقعی آنها را می دانیم  و ان را ارج می گذاریم ٬ امیدوارم جامعه ما و مسئولین بیشتر متوجه شوند تا این سرمایه های گرانبها را ارج گذاری نموده و با تکریم آنها زمینه ارتقاء این سرمایه ها را فراهم نمایند (۱)

............................

۱-http://khmombeni.blogfa.com/

  نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:3  توسط حاجتعلی قلی پور  | 
خواستم از "بوسوئه" تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزى در مجلسى با حضور لوئى،

از "مریم" سخن مى گفت. گفت، هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره

مریم داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت ها

در شرق و غرب، ارزشهاى مریم را بیان کرده اند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان، در ستایش مریم همه ذوق و قدت خلاقه شان را

بکار گرفته اند. هزار وهفتصد سال است که همه هنرمندان، چهره نگاران، پیکره سازان بشر، در

 نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندى هاى اعجازگر کرده اند. اما مجموعه گفته ها و

اندیشه ها و کوششها و هنرمندیهاى همه در طول این قرنهاى بسیار، به اندازه این یک کلمه

نتوانسته اند عظمت هاى مریم را باز گویند که:
"مریم مادر عیسى است".
و من خواستم با چنین شیوه اى از فاطمه بگویم، باز درماندم:
خواستم بگویم:
فاطمه دختر خدیجه بزرگ است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که: فاطمه دختر محمد(ص) است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که: فاطمه همسر على است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که: فاطمه مادر حسنین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که: فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است.  


بخشی از کتاب فاطمه فاطمه است، نوشته دکتر علی شریعتی

  نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:51  توسط حاجتعلی قلی پور  | 

چه گویم در مقام تو، تو ای روح اهورایی

تو نور چشم خورشیدی، تو زهرایی، تو زهرایی

 بهار سبز توحیدی، شمیم یاس امیدی

شب ما را تو خورشیدی، بشیر صبح فردایی

 بتاب ای زهره زهرا (س)، چراغان کن شب ما را

تو ماه عالم افروزی، تو مهر عالم آرایی

 تو عطر ناب مهتابی، تو روح روشن آبی

تو مانند غزل، نابی، تو رؤیایی، تو رؤیایی

 پر از ایهام و ایجازی، پر از رمزی، پر از رازی

سؤال بی جوابی تو، معمایی، معمایی

 بهشتی سیرتی ای گل، محمد صورتی، ای گل

تو جمع عصمت و عشقی، تو سیب باغ مولایی

 نبوت را تویی دختر، ولایت را تویی همسر

امامت را تویی مادر، تو زهرایی، تو زهرایی

 تو بوی غربتستانی، نسیمی از نیستانی

فدک گویاترین شاهد، تو مظلومی، تو تنهایی

 به وصفت ای گل پرپر، ندارم واژه ای دیگر

چه توصیفی از این بهتر: تو زهرایی، تو زهرایی (رضا اسماعیلی )

 شهادت حضرت زهرا (س)تسلیت باد.

  نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 12:11  توسط حاجتعلی قلی پور  | 
بس بگردید و بگردد روزگار دل به دنیا درنبندد هوشیار
ای که دستت می‌رسد کاری بکن پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار
اینکه در شهنامه‌هاآورده‌اند رستم و رویینه‌تن اسفندیار
تا بدانند این خداوندان ملک کز بسی خلقست دنیا یادگار
اینهمه رفتند و مای شوخ چشم هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار
ای که وقتی نطفه بودی بی‌خبر وقت دیگر طفل بودی شیرخوار
مدتی بالا گرفتی تا بلوغ سرو بالایی شدی سیمین عذار
همچنین تا مرد نام‌آور شدی فارس میدان و صید و کارزار
آنچه دیدی بر قرار خود نماند وینچه بینی هم نماند بر قرار
دیر و زود این شکل و شخص نازنین خاک خواهد بودن و خاکش غبار
گل بخواهد چید بی‌شک باغبان ور نچیند خود فرو ریزد ز بار
اینهمه هیچست چون می‌بگذرد تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار
نام نیکو گر بماند ز آدمی به کزو ماند سرای زرنگار
سال دیگر را که می‌داند حساب؟ یا کجا رفت آنکه با ما بود پار؟
خفتگان بیچاره در خاک لحد خفته اندر کله‌ی سر سوسمار
صورت زیبای ظاهر هیچ نیست ای برادر سیرت زیبا بیار
هیچ دانی تا خرد به یا روان من بگویم گر بداری استوار
آدمی را عقل باید در بدن ورنه جان در کالبد دارد حمار
پیش از آن کز دست بیرونت برد گردش گیتی زمام اختیار
گنج خواهی، در طلب رنجی ببر خرمنی می‌بایدت، تخمی بکار
چون خداوندت بزرگی داد و حکم خرده از خردان مسکین درگذار
چون زبردستیت بخشید آسمان زیردستان را همیشه نیک دار
عذرخواهان را خطاکاری ببخش زینهاری را به جان ده زینهار
شکر نعمت را نکویی کن که حق دوست دارد بندگان حقگزار
لطف او لطفیست بیرون از عدد فضل او فضلیست بیرون از شمار
گر به هر مویی زبانی باشدت شکر یک نعمت نگویی از هزار
نام نیک رفتگان ضایع مکن تا بماند نام نیکت پایدار
ملک بانان را نشاید روز و شب گاهی اندر خمر و گاهی در خمار
کام درویشان و مسکینان بده تا همه کارت برآرد کردگار
با غریبان لطف بی‌اندازه کن تا رود نامت به نیک در دیار
زور بازو داری و شمشیر تیز گر جهان لشکر بگیرد غم مدار
از درون خستگان اندیشه کن وز دعای مردم پرهیزگار
منجنیق آه مظلومان به صبح سخت گیرد ظالمان را در حصار
با بدان بد باش و با نیکان نکو جای گل گل باش و جای خار خار
دیو با مردم نیامیزد مترس بل بترس از مردمان دیوسار
هر که دد یا مردم بد پرورد دیر زود از جان برآرندش دمار
با بدان چندانکه نیکویی کنی قتل مار افسا نباشد جز به مار
ای که داری چشم عقل و گوش هوش پند من در گوش کن چون گوشوار
نشکند عهد من الا سنگدل نشنود قول من الا بختیار
سعدیا چندانکه می‌دانی بگوی حق نباید گفتن الا آشکار
هر کرا خوف و طمع در کار نیست از ختا باکش نباشد وز تتار
دولت نوئین اعظم شهریار باد تا باشد بقای روزگار
خسرو عادل امیر نامور انکیانو سرور عالی تبار
دیگران حلوا به طرغو آورند من جواهر می‌کنم بر وی نثار
پادشاهان را ثنا گویند و مدح من دعایی می‌کنم درویش‌وار
یارب الهامش به نیکویی بده وز بقای عمر برخوردار دار
جاودان از دور گیتی کام دل در کنارت باد و دشمن بر کنار

سعدی هم استاد رموز عاشقی است و هم آموزگار تقوا و خردمندی-چیزی که در یک تن جمع شدنش نادر است.

در وجدان او نیکی که هدف اخلاق است از زیبایی که غایت عاشقی است جدا نیست. از این رو معلم عشقی که او را شاعری آموخته است درس اخلاق و تقوا نیز به او داده است. نزد وی اخلاق وسیله یی است که انسان را به کمال آدمیت می رساند و وجود او را با رشته محبت با سراسر کائنات می پیوندد. (زرین کوب) 

  نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 19:44  توسط حاجتعلی قلی پور  | 

بسمه تعالي

روزی یکی به نزدیک شیخ ما (ابو سعید) آمد و گفت: ای شیخ! آمده ام تا از اسرار حق چیزی با من بگویی. شیخ گفت: بازگرد تا فردا بازآیی. آن مرد برفت. شیخ بفرمود تا آن روز، موشی بگرفتند و در حُقّه ای کردند و سرِ آن حقّه محکم کردند.دیگر روز، آن مرد بازآمد. گفت: ای شیخ! آنچه دی وعده کردی، بگوی. شیخ بفرمود تا آن حُقّه به وی دادند و گفت: زنهار تا سرِ این حقّه باز نکنی! آن مرد بِستَد و برفت. چون به خانه شد، سودایآنش بگرفت که: آیا در این حقّه چه سِر است؟ بسیار جهد کرد که خویشتن را نگاه دارد، صبرش نبود. سر حقّه باز کرد. موش بیرون جَست و برفت.

آن مرد پیش آمد و گفت: ای شیخ! من از تو سرّ خدای تعالی خواستم، تو موشی در حقّه ای به من دادی؟! شیخ گفت: ای درویش! ما موشی در حقّه ای به تو دادیم، تو پنهان نتوانستی داشت، سرّ حق - سبحانه و تعالی - بگویم، چگونه نگاه توانی داشت؟

اسرار التوحيد محمد ابن منور

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 14:44  توسط حاجتعلی قلی پور  | 

بسمه تعالي

امام اسعد ميهنه اي از غزالي روايت مي كند:از ابوحامد محمد غزالی شنیدم که می گفت: «در راه بازگشت از جرجان دچار عیاران راهزن شدیم. عیاران هرچه را که باخود داشتیم گرفتند. من برای پس گرفتن تعلیقه (جزوه، یادداشت درسی) های خود در پی عیاران رفتم و اصرار ورزیدم. سردسته عیاران چون اصرار مرا دید گفت: "برگرد، وگرنه کشته خواهی شد" وی را گفتم:" ترا به آن کسی که از وی امید ایمنی داری سوگند می دهم که تنها همان انبان تعلیقه را به من باز پس دهید؟ زیرا آنها چیزی نیست که شمارا به کار آید" عیار پرسید که" تعلیقه های تو چیست؟" گفتم: "درآن انبان یادداشتها و دست نوشته هایی است که برای شنیدن و نوشتن و دانستنش رنج سفر و دشواریها برخویشتن هموار کرده ام." سردسته عیاران خنده ای کرد و گفت: "چگونه به دانستن آنها ادعا می کنی، در حالی که چون از تو گرفته شد دانایی خود را از دست دادی و بی دانش شدی؟" آنگاه به یارانش اشارتی کرد و انبان مرا پس دادند.»

غزالی گوید: «این عیّار، ملامتگری بود که خداوند وی را به سخن آورد تا با سخنی پندآموز مرا در کار دانش اندوزی راهنما شود. چون به طوس رسیدم سه سال به تأمل پرداختم و با خویشتن خلوت کردم تا همه تعلیقه ها را به خاطر سپردم، و چنان شدم که اگر باردیگر دچار راهزنان گردم از دانش اندوختهء خود بی نصیب نمانم.»

ازكتاب كيمياي سعادت تاليف ابوحامد امام محمد غزالي طوسي به كوشش حسين خديوجم انتشارات علمي وفرهنگي

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 15:43  توسط حاجتعلی قلی پور  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM