خورشيد تبعيدي به زندان افق بود       شب در هجوم بال خفاشان قرق بود 
ديو سياهي مظهر تلواسه شب       مي خورد مغز اختران در كاسه شب 
در باغها جاي صنوبر، دار مي رست       بر كتف ظلمت ساقه هاي مار مي رست
ماران سر از سوراخ بيرون مي كشيدند      مغز سر نام آوران را مي مكيدند 
گرگ تعفن در كمين آبها بود      باران اسير پنجه مردابها بود
جز لاله هاي خون در آن مسلخ نمي رست       در ناي ها حتي گل آوخ نمي رست 
گر ذهن باغ از رويشي لبريز مي شد       تعبير خوابش رويش پائيز مي شد 
تا ساق گندم سر برون از تخم مي كرد       پوزه گرازان خاكها را شخم مي كرد
باران ميان دشتهاي تشنه گم بود       مردانگي در گير و دار دشنه گم بود 
پرواز ها در اوج، پرواز مگس بود       جولانگه پروازها حجم قفس بود
گلبوته هاي روشنائي پرپر شب       يا زخمدار جزر و مد خنجر شب 
در قتل عام لاله و شب بو و زنبق       توفان به خون آلوده دستش تا مرفق 
نام آوران تا نعره هاي خون كشيدند       خورشيد را از قلب شب بيرون كشيدند 
چابك براق عاشقي را زين نهادند       پا در ركاب باره ديرين نهادند 
چون اولياء بال و پر پروازشان حق       چون مرغ حق زير و بم آوازشان حق 
با ذوالجناح نور تا معراج راندند       تا وعده گاه عشق تا حلاج راندند 
تا ورد لبهاشان سرود سرخ ( لا ) شد       هر جا زميني بود آنجا كربلا شد 
بر پنجه شب تشنه همواره خون       باريد از هر گوشه اي فواره خون 
شورابه خونشان به زخم شب نمك زد       فريادشان بر دامن ظلمت شتك زد 
فريادشان شهدي شد و در جام حق ريخت       تكبيرشان چون نور در كام فلق ريخت 
خفاش را بال و پر پرواز بستند       با گرز ايمان گردن شب را شكستند 
( من ) را به بند عشق در محبس گرفتند       تا اسم اعظم را ز شيطان پس گرفتند 
با ما به جز اسرار بيداري نگفتند      بيدارمان كردند و خود در خاك خفتند

سید حسینی