پير دهر
بسمه تعالي
بنده همیشه پس از دوره راهنمائي ونوجواني تا زمانی که یادم می آید هر مطلبی را که می خواندم وبا ذائقه ام تناسب داشت،یاداشت می نمودم از جمله رباعی ذیل که تا حدی با رباعیات خیام تقارن دارد از روی سنگ قبری در يكي از روستاهاي حومه تنكابن (كبود كلايه شهسوار)نوشته بودم:
به عکس عمر من ای عکس جاودانی باش
نشانه ای ز غم و شادی جوانی باش
در آن زمان که ز قبرم گیاه می روید
تو یادگار من از دور زندگانی باش
و همچنین تعدادی از رباعیات خیام نیز دریاداشت هایم بود وخیلی سخت به آنها دلبستگی داشتم ُ،لیکن در زمستان سال 54 دفترچه یاد داشتی را با تحصيل در دبیرستان حافظ تنکابن برای خود مهیا نمودم وسعی میکردم کتابهائی را که مطالعه می نمایم نکات مورد علاقه خود را در آن یادداشت نمایم که مآلا به چند دفتر صد برگي منجر گردید.
بعد از ظهر روزی زمستانی به کتابخانه عمومی تنکابن واقع در نبش خیابان علامه برای یافتن کتابی مراجعه نمودم ؛ولی از یافتن کتاب مورد نظرعلیرغم تلاش وهمکاری وافر کتابدار ناموفق بودم وداشتم از کتابخانه خارج می شدم که بانوئی رباعیات خیام را با جلد شکیلی به خانم کتابدار تحویل داد ومن با یک نگاه، نظرم عوض شد با خود گفتم فرصت حاصله را از دست ندهم وبه مطالعه ی "ترانه های خیام" بپردازم.
آنروز من رباعیات خیام رااز ابتدا تا انتها شاید برای دو بار با دقت وبا یک تامل جدی مطالعه نمودم ورباعیاتی که با مذاقم بیشتر سازگاری داشت، یادداشت نمودم وتقریبا آخرین نفری بودم که متولی کتابخانه به من تذکر داد باید کتابخانه را تعطیل ودرب را قفل نماید،از كتابخانه خارج شدم وهم اکنون اولین دفتر از سری آن یادداشتها در مقابل من است وبنده برخی از آن نکات را با تجدید نظردر اینجا می آورم ضمن یاد آوری این نکته که اگر موضوعی را در مورد خیام طرح می کنم در حد یک شهروندعامی ویک مبتدی وبدون آشنائی به آرایه های ادبی وصنعت شعری وعروض وقوافی وقالبهای نظم وبدون آگاهی از محیط زندگی خیام وویژگیهای سیاسی،اجتماعی ،اقتصادی واخلاقی آن دوران است واين برداشت بنده ي حقير از اين پروسه ميباشد كه قطعا با نواقصي همراه است:
صاحب نظران انشاء وسرودن چهارده رباعی را به حکیم خیام، پیر نیشابور قطعی الحصول و غیر قابل انکار می دانند وهمین تعداد رباعی اورا در ردیف شاعرانی چون حافظ،سعدی،فردوسی،مولوی در داخل وشعراوادبای به نامی چون ،شکسپیر،گوته ،ویکتور هوگو وغیره در دنیا قرار داده است؛هر چند که مخالفین در هر موقعیتی که اوضاع واحوال به کام ومراد آنان نبوده، اشعار عصیانگر ياشبهه آلودی را که از حیث سبک وسیاق واستعمال تعبیرات نزدیک به اشعار خیام بوده، لیکن قابل مقایسه با آن نیست،سروده وبه جهت اینکه خود جرات وجسارت طرح چنین دیدگاههائی را در طول تاريخ نداشته اند به نام خیام منتسب نموده اند واز اینگونه اشعار در مورد خیام کم نیست وبعضا نیز تعداد آن فزونی می گیرد.
باری خیام آنگونه که از تذکره نویسان برمی آید تنها شاعر نیست،حکیم است،طبیب وقاری قرآن است، ادیب ،ریاضی دان ومنجم است؛درالهیات، جبر،مقابله واصلاح تقویم ودرمان آبله شاهزاده سلجوقی وابداع وزن مخصوص طلا ونقره واختراع ترازو وغیره موفقیت دارد .با این همه با تدریس وجروبحث با دانش پژوهان میانه خوبی نداشته ومهر خاموشی وسکوت بر لب می زند.
محیط نیشابور نیز محل اختلاف وتنازع وبرخورد فرق مذهبی است.
اورباعی را که از قدیمی ترین وزن شعری است وسرایش آن به صفاریان وعصر رودکی می رسد برگزیده که با ضربآهنگ در مجالس خواص مقبولیت داشته است.خیام با زبان بی تکلف وبدور از استعاره ومبالغه که در قصاید وغزلیات می باشد، در عین سادگی وروانی اشعارش، مضامین بسیار بلند ومتعالی رادر قالب رباعی به خواننده القا می نماید وهر پدیده ای را مانند قرآن یک نشانه ویک آیه از یک شئیی یا ماهروئی میداند؛ ومعتقد است که زرق وبرق ؛خوشیها وزیبائیهای جهان بقائی ندارد.واز نظر فکری با محمد بن زکریای رازی وابوالعلا معری دور نیست.
"بدبینی خیام ازقبیل بدبینی رازی ومعری نیست.بدبینانی چون رازی ومعری اساس عالم هستی رابراصل بدبینی وتباهی قرارداده وراه نجات را درکشمکش بااصل وریشهءبدبینی یعنی نفس خواهشهاوتمنیات می دانستند.
معری زندگی رابخشش نابجایی می دانست،بخششی که عبارت ازجنایتی است که پدران درحق فرزندان برای به وجودآمدن آنان مرتکب می شوند.بدین سبب اودرتمام عمر از ازدواج سرباززدواز پيدايش فرزندی که گرفتاردوزخ زندگی شود،خودداری نمود.
ودرپایان گفت برروی مزارش چنین بنویسند:"آن گناهی که پدرم کردمن در حق كسي مرتكب نشدم" (1)
گاه خیام با توجه به رباعی ذیل از رازی ومعری متفاوت میشودوبا دید متعالی به اجزاءجهان وبا قداست خاصی به آن می نگرد.
هرذره که برروی زمینی بوده است
خورشیدرخی،زهره جبینی بوده است
گردازرخ نازنین به آزرم فشان
کان هم رخ خوب نازنینی بوده است
درصورتیکه بدبینی خیام ازچیزهای دیگری مایه می گیرد.اومثل رازی ومعری اساس هستی راشرنمی داند بلکه شرراامری عرضی می داندکه بایددررفع آن کوشید.
...بنابراین حزن واندوه اوافسردگی ودلتنگی فیلسوفی بدبین نیست،بلکه غم واندوه انسانی است که در اطراف خودنشانه ای ازعدالت وآزادی نمی دیدوبرعکس مشاهده می کردکه بیشتررنجهاوشکنجه های روحی
نصیب کسانی می شودکه درراه فضیلت وآزادی وکمال گام می زنند."(2)
با توجه به نزدیکی تاریخ وفات حسن صباح وخیام در فاصله دوسال بعید نیست که ایندوبا داشتن دشمنی مشترک با هم مباحثاتی داشته وقرابت فکری آنها باعث شده باشد که خیام با سبکی خاص وبیانی منحصر به فرد در قالب رباعی به انتشار افکار وعقاید خودبا متدي بدیع بپردازد وحسن صباح نیز با برپائی جنبش سیاسی –دینی انقلابی برضد خلافت عباسی در صحنه تاریخ ظاهر شود وبا سلاح جدیدعقيدتي شيعي، بر علیه سلطه سیاسی عرب علی الخصوص سلطه وحاکمیت دروغین خلفای عباسی بر ايران به مبارزه بر خیزد که این هردو ابتکار جدیدی را به کار بسته اند وقابل انکار نیست؛البته ما نباید از دراویش اردبیلی خصوصا شیخ صفی اردبیلی واولاد واحفاد وی غافل بشویم که کارماندگار وسرنوشت ساز ودرخشانی را در تاریخ اسلام وایران رقم زدند وآن عبارت ازشیعه دوازده امامی و اثنی عشری است که شجره طیبه و نهال برآمده از اسلام وعصاره ومغز رسالت پیامبر اعظم (ص) واهل بیت عصمت وطهارت(ع) واز همه مهمتر اعتقاد به امام عصر ارواحنا فدا ووعده ظهور حضرتش می باشدکه افتخار هر نبی وهر ولی وهر مسلمان شيعيي وانساني آزاده است وما مفتخربه تقید وپیروی از این دین ومکتب پاک هستیم .مکتبی زنده وپویا ومتکی بر اجتهاد که بنده ناچیز از این موهبت الهی سر تعظیم بر آستان حضرت حق می سایم وخدا را سپاس می گویم که ما را برمذهب هدایت ،امامت وولایت رهنمون گشت وما بایستی از لطف خداوند متعال ومردم مسلمان اردبیل که کمر همت بستند ودر در قرن دهم شمسی این مذهب پاک را دین رسمی ایرانیان قرار دادند کما ل تشکر وامتنان را داشته باشیم والا پیروان اندک شیعه اثنی عشری به اتهام وبرچسب رافضی وزندیق بودن، کما فی السابق سربدار و اعدام ودر خارج از قبرستانهای مسلمانان آن عصر غریبانه در نقاط متروک مخفیانه دفن می شدند وسرنوشت فقها وعلمای بزرگ شیعيی امامیه که در تاریخ به تفضیل ذکر شده ونزدیکترین آنها نمونه های مشهود مقابر بزرگان وعلما وفقهاء شیعه در شهر ری وغيره بي شباهت به تدفين حضرت زهراي اطهر (س) بطور مخفيانه نمي باشد ؛موید این معنا است.
به نظر می رسد قدری از موضوع دور افتادیم وسری به صحرای کربلا زدیم که این نیز لازم وضروري حق است وما شیعيان واماميه هر چه داریم از پایمردیها وآزادگی امام حسین (ع) است وما شیعیان بدون توجه به مظلومیت هابیل وذكرسلحشوریهای حضرت ابا عبدالله الحسين سالار شهیدان کربلا واصحابش نمی توانستیم زخمهایمان را در طول تاریخ قابل تحمل والتیام بدانيم وهمیشه در سختیها با ذكر مصائب آن حضرت وخاندانش ،به این آستان مقدس پناه می بریم ومدیون امام حسین (ع) واهل بیت مطهررسول گرامي اسلام هستیم.
علی ایحال خیام مانند باطنیه (اسماعيليه) به باطن وآنروی ناپیدای هر چیزی فکر می کندومعتقداست جسم انسان به خاک تبدیل می گردد وسبزه رسته بر کنار جوی، تمثیل گونه از خاک او رویانیده میشود واینگونه اجزاوجوارح انسانی ازچرخه زندگی خارج نشده وهمواره به اشکال مختلف در سنساره ي وجود جریان دارند وجلوه گری و دلربائي می کنند.
او می گوید:
هر سبزه که بر کنار جوئی رسته است
گوئی زلب فرشته خوئی رسته است
پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی
کان سبزه زخاک لاله روئی رسته است
- او سرخی هر لاله را از خون شهریاری وهر شاخ بنفشه ای را خالی می داند که بر گونه نگار وماهروئي دلربائی مي نموده وبر ملاحت وزيبائي وی حکایت داشته است وانسان را در هر قدمش به تامل وتفکر وامیداردکه به کجا پا می گذاردوبا احتیاط قدم بر داردتا بر چهره ماهوشي اسائه ي ادب ننمايد ؛اوگفته است:
در هر دشتی که لاله زاری بوده است
از سرخی خون شهریاری بوده است
هر شاخ بنفشه کز زمین می روید
خالی است که بر رخ نگاری بوده است
- خیام داشتن نیم نانی را در روزگار وهمچنین وجود یک سرپناه ونداشتن رابطه خادم ومخدومی رابسیار مطلوب وعین آزادگی می داندواین موارد راحداقلی از زندگی وضروري ولازمه آزادگی می داند.
حضرت امیر نیز در یکی از فرمایشات گهر بارش در زمان خلافت نوراني خود می فرماید :"در کوفه کسی نیست که فاقدسرپناه ونانی برای سد جوع وبهره ای از آب فرات نداشته باشد."
سعدی نیز می گوید:
نه بر اشتری سوارم نه چوخر به زیر بارم
نه خداوند رعیت نه غلام شهریارم- به تعبیری آزادم.
حضرت حافظ نیز در کلام موهم ومخیل که مختص خود اوست و متاثر از بیان قرآنی وموانست وی با قرآن می باشد؛ فرموده است:
خوشا آندم که استغنای هستی
فراغت بخشد از شاه و وزیرم
بهر روی کلام خیام چنین است:
در دهر هر آنکه نیم نانی دارد
واز بهر نشست آشیانی دارد
نه خادم کس بود نه مخدوم کسی
گو شاد بزی که خوش جهانی دارد
- شادی ودم غنیمتی یکی از مولفه ها واجزائی است که همیشه مورد تاکید خیام است اومانند هراکلیت فیلسوف یونانی که معتقد است هیچ انسانی دوبار در آب رودخانه ای فرو نمی رود؛ زیرا هر لحظه آبهای تازه ای بر او می گذرد؛حضرت حافظ نيز در در مصرع غزلي فرموده:"دائمآيكسان نباشد حال دوران غم مخور"
يا سيف فرقاني در بيتي از قصيده اي كه خطاب به مغولان وحشي سروده است:
آن كس كه اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نيز بگذرد
سيف فرقاني گفته است پادشاهاني كه سوار اسب بودند ومركب آنان چارنعل وبا سرعت حركت مي كرد وومتاثر از حركت آنان گرد وغبار بلند ميشد گرد وغبار آنان فرونشست خطاب به مغولان ميگويد شما كه خرسواريد وخر نمي تواند چار تاخت بتازد ،حتي نمي تواند يورتمه برود ؛در فرضي كه از سم خران شما گرد وغباري نيز بلند شود ،اين غبار نيز به زمين مي نشيند.خیام نیز هر لحظه وپاره ای از حیات را منحصر به فرد وتکرار ناشدنی می داند ؛به همین دلیل شکار لحظات شیرین زندگی ودرک آنرا بشدت مطمح نظر دارد،او زندگی را حقیقت می داند وکسی را عاقل می داند که بهای آنرا بداندوگذر لحظه ها را به غفلت نگیرد.
وی فرموده است:
این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
يا همانگونه كه در ادبيات اساطيري داريم :"سپاس خداي تعالي را كه مردم را آفرید و شادی را آفرید و شادی را برای مردم آفرید" وشادي خود يكي از فنومنهاو آيات الهي است، لذاخيام سرمايه اين جهان را كه همان عمر مي داند،توصيه اكيد دارد مگذاريد كه حتي يك نفس از عمررا در حزن واندوه بسر ببريد بلكه هرچه كه مي توانيد حتي نگذاريد كه طرفه العيني به غير از شادي بگذردوشاد بودن را آيين خود مي شمارد.زيرا كل سرمايه انسان عمر اوست كه از طلا نيز گرانبها تر است وحتي لحظات عمر را با طلا نيز نمي توان خريد .يكي از مفسرين قرآن كريم مي فرمود :در گيرودار تفسير سوره مباركه ـوالعصر ـبودم كه ناگاه داد وفرياد يخ فروشي را در قم مي شنود كه مي گويد: "به كسي كه سرمايه اش در حال نابود شدن است، رحم كنيد!"كه آن مفسر محترم اين تعبير را در تفسيرش دست مايه قرار داده بود.خيام دل خرم را كابين ومهريه عروس دهر مي داند.(3)
گر يك نفست ز زندگاني گذرد
مگذار كه جز به شادماني گذرد
زنهار كه سرمايه اين ملك جهان
عمر است چنان كش گذراني گذرد
ويا
می خوردن و شادبودن آیین من است
فارغ بدن زکفر و دین ، دین من است
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست
گفتا دل خرم تو کابین من است
-هر كسي در زمان نوجوانی وجوانی اگر به ریشه یک لغت ویا یافتن پاسخ یک مسئله ویابه از بر نمودن یک غزل ویا اشراف به یک نظریه فلسفی فائق می شود، چنان باد در غبغب می اندازد واظهار رضایت از خود ميكند که وصف ناشدنی است واحساس می کند كه به نیمی از اسرار کائنات پی برده است وچین وماچین را فتح نموده است.لیکن بزرگان كه بر نادانسته های خود واقف ميشوند بر دامنه ی حیرتشان افزوده شده وبه قول ابو شکور بلخی :
تا بدانجا رسید دانش من
که بدانم همی که نادانم
لیکن شخصی مثل خیام که هم حکیم است، هم ریاضی دان ودانشمند ومنجم وشاعر ودر علوم مختلف عصر خویش سرآمد می باشد؛چنین اقراری براي وي کمال آزادگی واز سر تواضع وسر تعظیم فرود آوردن بر اسرا ر کائنات می باشد.ليكن او می گوید:
هرگز دل من زعلم محروم نشد
کم ماند زاسرار که معلوم نشد
هفتاد دوسال فکر کردم شب وروز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد
-او به یاران وموافقان خود سخت دلبستگی دارد ودر کمال تاسف می بیند که دوستان همدل وهمرای او به داس اجل درو شده ومانند برگ خزان طعمه بادويرانگر مرگ ميشوندواین موضوع شاعر را سخت تحت تاثیر روحی وروانی قرار می دهد. او از سر دردمی گوید:
یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان پست شدند
خوردیم زیک شراب در مجلس عمر
دوری دوسه پیشتر زما مست شدند
- او آنانی را که شمع اصحاب ومراد ومرشد آنان بوده، ازمعمای شب تاریک رمز گشائی ننموده وآنچه که از طریق معرفت حاصل شده وتمام کوششهای فلسفی نتایج آنچنانی در بر نداشته وگرهی از اسرار نگشوده ؛چون به یقین نرسیده است وبر معضلات مبتلابه چاره جوئي ننموده است. گفته:
آنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه ای ودر خواب شدند
-او همیشه به یاران موافق علاقه دیگری دارد که با هیچ چیزی قابل قیاس نیست ومعتقد است که وقتی چنین یاران موافقی جمع می شوند وجمعیت خاطری حاصل می گردد از یاد دوستان سفر کرده غافل نشوندو جای آنانرا در چنین محافل انسی خالی نمایندزيرا به قول كريستوفر مارلو :"هيچ گناهي وجود ندارد مگر يك گناه:غفلت."حافظ نیز می گوید :
چومی خوری جرعه ای فشان برخاک
از آن گناه که نفعی رسد بغیر چه باک .
وی می فرماید:
یاران به موافقت چو دیدار کنند
بایدکه زدوست یادبسیار کنند
چون باده خوشگوار نوشید بهم
نوبت چو به ما رسد نگونسار کنید
- خیام به کنه جهان پی برده است وبسیاری از بزرگان از بی وفائی دنیا صحبت می نمایند وبرخی نیزدر مراودات اجتماعی جایگاهی بدست می آورند؛تصور می کنند آن پست ملک طلق واز مواريث پدریشان می باشد وتصور می کنند با انتزاع از آن پست آن تشکیلات متلاشی ودنیا از هم پریشان می گردد. خیام آب پاکی را روی دست چنین تفکر وافرادی می ریزدوخیال همه را را حت می کند ومعتقد است اگر چنین موقعیتهائی پایدار بود ویا در ذات طبیعت وفائی بود این جاه ومکنت در دست اولین متصدیان خود باقی می ماندو به ديگران نمي رسيد .او می گوید:
برخیز مخور غم جهان گذران
بنشين ودمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفائی بودی
نوبت به تو خود نیامدی از دگران
-او از دست افراد قشری وظاهر بین به ستوه در آمده ودر اثر خرده گیری های آنان رنجور گردیده واز تدریس در نظامیه نیشابور استعفا داده وخانه نشین می گردد ودر به روی خود می بنددوبرخی نیز زخمی که شاعر از این بی وفائی ها ي دنيا ومعاشرين برداشته ،معتقدند که راه سفر حج را در پیش می گیرد ودر عمر باقیمانده به خدای کعبه پناه می برد.شاهد حال وی چنین است ضمن اینکه این رباعی بسیار عمیق واز معنویت ژرفی برخوردار است:
از من رمقی به سعی ساقی مانده است
از صحبت خلق بی وفائی مانده است
از باده دوشین قدحی بیش نماند
از عمر ندانم که چه باقی مانده است
-می گویند شبی خیام در حیاط خود بزمی تدارک و شمع روشن کرده وسبوي می وساغر،نقل ،ریحان، شاهد وبساط شادی را مهیا نموده بوده است؛ که ناگهان بادی سخت وزیدن میگیرد وشمع کشته می شود ومی،ساغر، اسباب شادی وشاهد همه در گستره تاریکی وطوفان یک باره بر باد فنا مي رود وخیام سخت بر آشفته می شود ومعترضانه وفی البداهه رباعی زیر رانسبت به باری تعالی می سراید:
ابریق می مرا شکستی ربی
بر من در عیش را ببستی ربی
برخاک بریختی می ناب مرا
خاکم به دهان مگر تو مستی ربی
می گویند خداوند خدا از این گستاخی شاعر بر می آشوبد وآنآچهره شاعر راسیاه می نماید . وقتی با چنین مجازاتی مواجه می شود؛شاعر پیر توبه می کند واین عمل رابر نمی تابد مجددا چنین می سراید :
ناکرده گناه در جهان کیست بگو
آنکس که گنه نکرد چون زیست بگو
من بد کنم م تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من وتو چیست بگو
بالاخره خداوندنیز بی تامل توبه او را می پذیرد وصورتش را به حالت سفیدی اولیه بر می گرداند.
برخی از صاحب نظران چنین داستانهائی را افسانه ای بیش نمی دانند.البته سوفوکل و برخی اسطوره نویسان یونانی می گویند: وقتی کسی با غرور وتکبر بر زمین راه می رود؛ خدایان تکبر ویرا بر نمی تابند واورا به مجازات سختی دچار می نمایندو بر زمين گرم مي كوبند؛در تایید همین مطلب نیکوس کازانتزاکیس نویسنده نامدار یونان وقتی برای سفر به برخی نقاط دنیا در ناپل ایتالیا بسر می برد. می گوید :سه روز در ناپل فوق العاده به من خوش گذشت وبا تاسی از چنین افسانه ای می گوید :خدایان( استغفرالله) حسودندو چشم دیدن شادی انسان را ندارندوبرای ایمن ماندن از خشم خدایان کفشی تنگ می خردوچند روزی را با کفش تنگ نمی توانسته راه برود ومثل کلاغ می پریده وپس از گذرانیدن این دوره محرومیت می گوید :دیگربا خدایان بی حساب شدم ویقینا آنان با من کاری نخواهند داشت.
خیام همیشه دنبال چرائی زندگی ویا حلول روح انسان در گیاه وکوزه وحیوانات وبه قولی متاثر از هندوها به تناسخ نظر داشته است.شاید این رباعی با کنایات واستعاره های بکار بسته در آن تا اندازه ای حکایت از این نوع تفکر شاعر داشته باشد:
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده است
این دسته که بر گردن او می بینی
دستی است که بر گردن یاری بوده است
- در راستای فرضیه تناسخ برخی از تذکره نویسان می گویند خیام در زمان باز سازی خانقاهی در نیشابور خصوصا اینکه ترویج واحداث خانقاه در دوره سلجوقیان در اوج رونق خود بودبه همراه تعدادی از شاگردان خود از جلو درب خانقاهی عبور می نمودکه برای احداث وباز سازی آن بر خران خشت می نهادند وبه محل خانقاه می آوردند ؛خری را دید که با تمام شلاقهای "خربنده" به درون خانقاه نمی رفت .خیام در گوش خر آهسته گفت:
ای رفته وباز آمده بلهم گشته
نامت زمیان نامها گم گشته
ناخن همه جمع آمده وسم گشته
ریشت زقفا برآمده دم گشته
وخر بی تامل وارد خانقاه گردید.شاگردان خیام پرسیدند که در گوش خر چه خواندی ؟خواجه گفت :روح این خر قبلا در قالب یکی از مریدان دراویش این خانقاه بود لذا از ورود به خانقاه شرم داشت که سایر مریدان ودراویش وی را بشناسند ،لیکن چون متوجه شد که من اورا شناخته ام دیگر پنهان کاری را جایز ندانسته وبدون شلاق "چاروادار" وارد خانقاه گردید.عقیده به تناسخ در خیام نیز ناظر به چنین واقعه ای می باشد که البته شاید هم واقعیت نداشته باشدو بعيد نيست كه برخی از رنود وعياران با اوضاع واحوال خیام وعناد برخی از اهل ظاهر با وی وروحیات خیام چنین افسانه هائی را به وی نسبت داده باشند. البته چنین رباعیاتی بالاخص رباعی فوق در دیوان خواجه به چشم می خورد.
او دوزخ وبهشت را در درون دنیا ودر نهادوجود بشر می داند وبه تعبیر یکی از فلاسفه سوفسطائی که می گوید: نسیمی که می وزد برای برخی خوشایند ونوازشگر وبرای برخی ممکن است سرد وطوفانی باشد ونسیم وزیده شده بازتاب متفاوتی نسبت به هر کس داشته باشد.
در تایید این رباعی شاعری گفته است:
داد درویشی از ره تمهید
سر قلیان خویش به مرید
گفت از دوزخ ای نکوکردار
آتشی را به روی این بگذار
رفت وباز آمد وفراز آورد
عقد گوهر زدرج راز آورد
گفت در دوزخ آنچه گردیدم
درکات جحیم را دیدم
آتش وهیمه وزغال نبود
اخگری بهر اشتعال نبود
هیچکس آتشی نمی افروخت
هر که از آتش درون می سوخت
به همین معناست که هیچ دونفری پیدا نمی شوند که در بر خورد با یک پدیده واکنش واحدی داشته باشند،و در شرایط مساوی احساس ورفتار مشترکی ندارند واحساس غم وشادی وسردی وگرمی هر کسی مختص به خود اوست؛وواقعیت خارجی نداردوتمامی این احساسات در پهناي وجود شخص معنا دارد وقابل مشاهده وتسری به دیگران نیست.
حضرت مولانا نیز در تائید همین نظریه می فرماید:
جمله ی ذرات از یا تا الف
هم به ظاهر هم به معنا مختلف
رباعی خیام که ایهام برانگیزوموقعیت انسان وکوچک بودن وی را در برابر کائنات نشان می دهد بوده؛با تمثیل وکنایه چنین گفته است:
گردون نگری زقد فرسوده ماست
جیحون اثری ز اشک پالوده ماست
دوزخ شرری زسعی بیهوده ماست
فردوس دمی زوقت آسوده ماست
النهایه خیام سئولات کلیدی را مطرح می نماید که حضرت امام علی (ع) هم در یکی از فرمایشات نورانی خود فرموده اند:"رحم الله امرء علم من این –وفی این والی این"خواجه گفته است:که آیا ما به میل خود به دنیا آمده ایم ؟وآیا به میل خود از دنیا می رویم ؟اگر فی المثل در نپال بدنیا می آمدیم چگونه فکر می کردیم ؟وآیا اراده ومیل ما در این امور چه مدخلیبتی دارد؟از جمله اموری است که به ذهن هر متفکری شاید خطور نماید لیکن عظمت کارخواجه در این است که این افکار را در قالب رباعی واشعار نغز به زيور وحله ی تصویر کشانیده واین امر از چشم جهانیان نیز پوشیده نمانده وترجمه دیوان خواجه به زبانهای خارجی وچاپ مكرر آن مبین این موضوع است .
بنده در فرصت بسیار ناكافي وبا مروري مجدد به ارائه این وجیزه اقدام نمودم که قطعا جای نقد ونظروبحث فراوان دارد.به قول لسان الغیب خواجه شیراز:
صالح و طالع متاع خویش نمودند
تا که قبول آید و که در نظر افتد
.........
پاورقی
1-هذا ماجناه أبى علىَّ وما جنيت على أحد
2-عمرخیام-مینورسکی
3-برخی نیز گفته اند زندگی یا عمر حکایت آن مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند فروختی؟جواب داد نفروختم ولی تمام شد...حکایت عمر چنین است که اگر از آنات آت استفاده بنمائی ویا ننمائی تمام خواهد شد.